قسمت ۳۳
این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد
قسمت ۳۲
دیشب تو یه رستوران با چند نفر دور یه میز نشسته بودم بعد رفتم تو آئینه هایی که به دیوار نصب بود خودم را نگاه کردم دیدم تبدیل به یه دختر جوان خوش قیافه چشم و ابرو مشگی با موهای مشگی تقریبا بلند شدم و خجالت کشیدم که کسی منو با این قیافه نبیند با اینکه برام جالب بود و خواستم دوباره به جنسیت خودم برگردم و به تصویر خودم تو آئینه تمرکز کردم تا دوباره به شکل اولم بازگشتم و رفتم سر میز نشستم و موقعی که میخواستم از رستوران بیام بیرون رفتم دوباره خودم را تو آئینه نگاه کردم و اگر اشتباه نکرده باشم بازم دختر شده بودم.
قسمت ۳۱
آدرس استاد موسیقی ام را گرفتم و رفتم ببینمش میگفتند تو یه حمامه و رفتم آنجا و از یک دالان وارد شدم که انتهای دالان سمت راست یه دوش بود فکر کردم خودشه که زیر دوش است و یه نگاه سریع انداختم و گفتم آقای ایل ... و اون گفت با کی کار داری ولی دیدم که یه نفر دیگه است و آمدم کنار و جلوی آن دوش رویروی دالان یه استخر خالی یود که سه نفر توش ایستاده بودند و حرف میزدندو بدنهاشون لخت بود البته مایو پوشیده بودند و سمت چپ دالان یه اتاق دیگه ای بود مثل زورخانه که همه دور ایستاده بودند و یه ستون خیای قطور جلوی درش بود که حتی یه گربه هم نمیتونست ازش رد بشه و من گفتم نمیتونم رد بشم ولی از انجایی که میخواستم استادم را ببینم رفتم جلوی و کمی به ستون فشار اوردم و ستون براحتی از پایین رو زمین حرکت کرد و رفت کنار و داخل را دیدم که همه دور تا دور ایستاده بودند و دو نفر داشتند رو هوا شنا میکردندانگار داخل آب هستند ولی آبی وجود نداشت انگار اموزش شنا بود و من شک کردم که استاد اینجا باشد و با ترس و وحشت دویدم و آمدم بیرون از حمام و یه نفر دنبالم دوید و گفت با کی کار داری و من بیرون حمام پشتم را به ذرب حمام همانجایی که یه نفر دنبالم آمده بود بیرون کردم و شروع کردم حرف زدن با افرادی که بیرون ایستاده بودند و لی بعد خیلی پشیمان شدم که چرا ترسیدم و فرار کردم و خواستم دوباره برم داخل که چند نفر از داخل یه درب فلزی کوتاه را گذاشتند جلوی مدخل ورودی حمام و راه را سد کردند و کسانی که بیرون بودند امدند جلوی درب تجمع کردند که بروند داخل و من گفتم بگذار من برم داخل و یه پسر قد بلند خیلی جوانی که جلوی من ایستاده بود گفت نمیشه الان نوبت جوانهاست زیر ۱۷ سال و شما دیگه نمیتونید برید داخل و من خیلی ناراحت و پشیمان بودم و گفتم خوب دم درب می ایستم تا استاد بیاد بیرون و از اینکه یه فرصتی را برای دیدن استاد از دست داده بودم خیلی ناراحت و پشیمان بودم .
در یک میهمانی بزرگ مثل یک عروسی یا جشن تولد در یک ویلای تقریبا بزرگ در خارج از شهر بودم و تقریبا فامیل ها همه بودند و همچنین کسان دیگر و خانواده زن برادر اولیم هم آنجا بودند که میخواستم ببینمشان ولی تا آخر مجلس هم موفق نشدم ملاقاتشان کنم ولی صدایشان را گاهی میشنیدم و من تو یه اتاقی نشسته بودم و داشتم با دیگران احوالپرسی میکردم و خواهر خانمم هم کنار من نشسته بود و وقتی نگاهش کردم ..... که انگار از حرفهای من راضی بود و برای من این کار او عجیب بود ولی انگار برای دیگران که فکر کنم خانواده خودشان هم آنجا بودند امری عادی بود و بعد من بلند شدم رفتم کسان دیگر را هم ببینم و دیدم یه قسمتی نوشابه میدهند که یکی از همکارهای محل کارم که آن هم آنجا بود میخواست لیوانش را پر کند و من نمیگذاشتم و میگفتم نه تو نباید بخوری مست میکنی و خطرناک است و پلیس میاد و مجلس بهم میخورد و میهمانی انگار قسمت به قسمت در جاهای مختلف ویلا باغ بود و برادرهای من هم آنجا بودند و برادر دومی به من چیزهایی میگفت. بعد من به اتفاق یه نفر دیگر با ماشین در همان جاده ایی که ویلا در آن واقع بود رفتیم جایی و برگشتیم و وقتی رسیدیم افراد محلی داشتند دنبال کسی میگشتند که باعث اتفاقی یا تصادفی شده بود و وقتی من اینها را دیدم ترسیدم و گفتم نکند برای فامیل های ما اتفاقی افتاده باشد ولی وقتی از درب ویلای ما عبور کردند خیالم راحت شد ولی در همین لحظه یک نفر از آن مردها از درب کوچک نرده ای کنار ویلا که باز هم بود ایستاد و داخل را نگاه کرد و یکدفعه داد زد و به دوستاش گفت همین است و همین بوده و کسی از افراد خانه راکه داشت بطرف او میامد را نشان میداد و من رفتم یقه اش را گرفتم و با او دعوا میکردم و میگفتم که تو اشتباه میکنی و میگفتم بگذار مجلس تمام بشه بعد بگو و اون راضی نمیشد و انگار پای خودمم درگیر قضیه بود چون اون کسی را که اون نشون میداد همانی بود که با هم رفته بودیم بیرون کاری را انجام بدیم .
قسمت ۳۰
یک جوی آب پهن تو خیابان بطرف پایین میرفت و من داشتم تمرین میکردم تا از روش بپرم و بنظر میومد این کار نشدنی است ولی وقتی تصمیم گرفتم بپرم خیلی راحت پریدم و فقط انگار یه قدم بلند برداشتم. دو تا گربه کوچولو تو خونه بود که باید موهاشونو کوتاه میکردم و من یکی از گربه ها را گرفته بودم و جلوی آئینه داشتم موهاشو قیچی میکردم و میگفتم نمیشه و یه خانمی که روی یه تخت نشسته بود داشت به من یاد میداد و میگفت کاری نداره تا حالا من خیلی اینکار را کردم و گربه از دستم در رفت و یکی از گربه ها رفته بود بالای کمد و گرفتنشون مشگل بود و خونه ما قسمتی از آن پانسیون بود و خلاصه دو نفر آمدند به من در گرفتن گربه ها کمک کنند ولی گفتند بریم کمک (خواهر اولی) و دویدن و با شتاب رفتند . یه مسابقاتی در جریان بود و نمیدانم مسابقه چی بود و من مسابقه میدادم و یه زنه جلوی درب اتوبوس که باز بود ایستاد و صدتومانی را پاره کرد و من گفتم چقدر پولداره که پولها را پاره میکنه . یه استخر بزرگی هم بود که معمولا میرفتیم برای شنا کردن و تازگیها شکایت کرده بودن از کیفیت و مدیریتش و همه تصمییم گرفته بودند که داخل آب نروند انگار اعتصاب کرده باشند ولی یکدفعه یکی از پسرها که آنجا ایستاده بود با لباس پرید داخل آب و شروع به شنا کردن کرد .
رویا ۲۹
داشتم با خانمم در مورد قنادی سر کوچه صحبت میکردیم که از نظر کیفی و کمی افت پیدا کرده و من گفتم قبلا خیلی بهتر بود ولی با تغییر مدیریت ضعیف شده و تو جیبم ۳ تا ماشین اسباب بازی دود که دوتا کوچکتر و یکی بزرگتر و همانموقع که دستم تو جیبم بود و با خودم میگفتم که این ماشین ها از کجا ؟آمده دیدم ۳ تا پسر افغانی رو زمین نشستند و دارند ماشین بازی میکنند و من هم ماشین ها را دادم به آنها که البته قبول نمیکردند و تعارف میکردند ولی بالاخره قبول کردند و گفتم با هم قسمت کنید و نکند که با هم دعوایتان بشه و آنها هم گفتند باشه و آمدم پایین تر به نزدیکی میدان انقلاب رسیده بودم و میخواستم از یه مغازه چیزی بخرم که موبایلم زنگ زد و یه مردی با عصبانیت گفت آقای (اسم و فامیل واقعیم را گفت) و گفتم بله او گفت من منشی دختر عمو مینا هستم و صدای شما ( از پشت تلفن ) ضبط شده و پلیس ها تو راه هستند و به یادم افتاد که از پشت تلفن مزاحم دختر عمو مینا شده بودم که البته از نظر من اون یه شوخی بود و من هم گفتم شما کجایید و بیایید با هم حرف بزنیم و از پشت تلفن صدای همسرم را میشنیدم که داشت با تلفن منزل با کسی صحبت میکرد و من فهمیدم که رفتند خانه ما دنبال من و کار بیخ پیدا کرده و همه خبردار شدند و من خیلی مضطرب و نگران شدم و خیلی ترسیدم و از فشار ناراحتی ....
رویا ۲۸
دیشب زوی تراس طبقه بالای یه خونه ای بودم و آسمان شب را میدیدم و وقتی به ماه نگاه کردم دیدم ماه از آسمان کنده شد و بطرف ما آمد اگر میگویم ما بخاطر اینست که یک نفر دیگه هم آنجا بود که کنار من روی صندلی نشسته بود و من ایستاده بودم و خلاصه من دستهامو بطرف ماه دراز کردم که ماه را بگیرم و به اون کسی که کنار من نشسته بود گفتم تو نگیری مال خودمه و ماه را گرفتم و دیدم ماه تو یه قاب شیشه ای است و من اونو زیر بغلم گداشتم و خوشحال بودم و وقتی آمدیم تو خیابان مردم بطرف ما آمدند و ما را دوره کرده بودند و شعار میدادند و خوشحالی میکردند و من گفتم بهتر بود از اینها بلند تر بودم و بعد تقریبا نیم متر از مردم بلندتر شده بودم انگاری که رو هوا بودم یا رو دوش کسی سوار بودم و ماه را بالای سرم گرفته بودم و میگقتم مال من است و من گرفتمش یا چیزی تو این حرفها و تا یه مسافتی رفتیم و با خودم میگفتم خوب یکی دو روز هم دست من باشه یعنی همینکه توی جراید بنویسند و مردم همه بفهمند که ماه مال منه کافیه بعدش میدم به همون شخصی که اول کنارم بود . خلاصه بعد از مسافتی همینکار را هم کردم و آمدم پایین و ماه را دادم به همون شخص و رفتم.
رویا ۲۷
منزل برادر خانمم (چهارمی) مهمون بودم و پامو دراز کرده بودم و خودش هم کنار من نشسته بود و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم و پسرش آمد جلوی من نشت و گفت پاهات را جمع کن و من گفتم تو آمدی جلوی من نشستی برو انورتر بشین و همین موضوع که این حرف را به من زده ناراحت شدم و از خونشون آمدم بیرون و پایین پله ها جلوی درب خروجی حیاط یادم افتاد چیزی جا گذاشتم و برگشتم که بیارم دیدم همه جا روغن ریخته و از جایی سرازیر میشد و داشت به همه جا نفوذ میکرد و من هم از رفتن دوباره به آپارتمان برادر خانمم منصرف شدم و گفتم پاهام روغنی میشه و خونشون کثیف میشه.
رویا ۲۶
این داستان مربوط به دوشنبه شب است و چون دیشب نتونستم بنویسم امروز اینکار را انجام دادم . داشتم از عرض خیابان رد میشدم دیدم کدخدای دهمان یه بلندگو دستش است و با خنده به لب داره صبحت میکنه و منو دید و بهم خندید و گفت بیا جلو انگار میخواست چیزی بده بمن و من نرفتم جلو چون کمی خجالت میکشیدم آخه اون ارباب بود و من رعیت بهمین خاطر وارد یه خونه ای که درش باز بود شدم و مردم دیگه ای هم آنجا بودند ولی کدخدا داشت پشت بلندگو اسم منو صدا میکرد که بیا ۶۰ هزار تومان یا نمیدونم ۶۰ میلیون تومان را بگیر و باز من نمیرفتم و مردمی که آنجا بودند به من اسرار میکردند که برو بگیر و من داشتم راضی میشدم که برم . (شب بود)
رویا ۲۵
دیشب خیلی دیر وقت خوابیدم و حالم بد شد و از خواب بیدار شدم و جامو عوض کردم و بعد از اذان صبح بود که با خستگی و کرختی که داشتم دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم و احساس کردم که دارم یواش یواش میرم هوا و از کنار یه برج سیمانی سفید بلند که پنجره ها و شکل عجیبی که داشت بالاتر و بالاتر میرفتم و داخل آپارتمان ها را نگاه میکردم که چند نفر که داخل یکی از اون آپارتمانها بود به من نگاه کردند و من هم افقی رفتم داخل و دیدم تو یکی از اتاق ها عده ای بزرگ و کوچک با لباس های مشگی نشسته بودند و انگار عزا دار بودند و یکیشون با من دست داده بود داشت یه چیزهایی بهم میگفت و من در حالی که به اون نگاه میکردم و به حرفهاش گوش میدادم ( دیدم پیرهنی که تنم بود گل منقلی بود با رنگهای شاد ) داشتم با خوشحالی به خودم میگفتم آخ جان من دارم رویا میبینم و میدونستم که تو خونه خوابم و گفتم پس من وارد خوان اول رویابینی شدم و میخواستم از فرصت استفاده کنم و جاهای دیگه ای هم برم و از پنجره آپارتمان به ته خیابان نگاه کردم که چراغهای خونها و برجها و فروشگاه هاش روشن بود و گفتم من باید برم اونجا و اومدم مثل حالتی که وارد شدم بصورت افقی از یه شیشه که باز بود و کولرشان و لوله هایی هم بیرونش بود برم بیرون و نتونستم و بقیه هم بهم گفتند نه از اونجا نرو خطرناکه برق داره میفتی و من برگشتم به همان حالت افقی از لای جمعیت برم باز هم نتونستم و چند نفر که روبرو نشسته بودند بهم لبخند زدند و بالاخره مثل مواقعی که بیدارم روی پاهام ایستادم و رفتم بیرون . و چیزی برام خیلی جالب بود این بود که تصاویری که میدیدم از وضوح و کیفیتی فوق العاده برخوردار بود و مثل موقع بیداری همه چیز زنده و واقعی بود .
رویا ۲۴
میخواستیم خانوادگی با یه اتوبوس بریم مسافرت و خانم برادر دومیم و دختر و نوه کوچکش که بغل من بود هم با ما بودند سوار اتوبوس شدیم و شکل داخل اتوبوس با اتوبوس های معمول فرق داشت و مثل سالن انتظار هتل بود با صنندلی های راحتی بزرگ و راننده اتوبوس یه مرد سیاهپوست اهل تانزانیا بود اومد بالا و با همه احوالپرسی کرد و با بچه اول من بعد از احوالپرسی گفت شما خیلی زیبا هستید و من عصبانی شدم و وقتی نوبت به من رسید که احوالپرسی کنه من صورتم را یه طرف دیگه کردم و با چشمان بسته باهاش دست دادم و بچه اولم به من گفت بابا نگاهش کن . (روز بود )